دل طوفانـــــــــــــــــی :

تا کسی رخ ننماید نبرد دل ز کسی #### دلبر ما دل ما برد و بما رخ ننمود

یلداتون روئایییییییییییییییییییییییییی و خجسته باد :
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠  کلمات کلیدی: یلذا ، یلذا در اشعار حافظ ، شب چله ، تقدیم به : بهترینمممممم

 

 

در انتهای اندوه

دریچه ای گشوده میشود

و طولانی ترین شب را نیز

 بامدادیست

.

.

.

پیام حضرت حافظ در امتداد این شب طولانی چنین است:

 

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

 

نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

عالم از ناله عشاق مبادا خالی

 

که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد

پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور

 

خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد

محترم دار دلم کاین مگس قندپرست

 

تا هواخواه تو شد فر همایی دارد

از عدالت نبود دور گرش پرسد حال

 

پادشاهی که به همسایه گدایی دارد

اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند

 

درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد

ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق

 

هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد

نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست

 

شادی روی کسی خور که صفایی دارد

خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند

 

و از زبان تو تمنای دعایی دارد

 

تعبیر غــــــــــــزل

 

مدتی است که گرفتار جریانی شده ام لیکن توان ابراز آن را ندارم، او نیز با حرکات و رفتار و نگاه به من اعلام محبت می کند اما من  لب فرو بسته ام

باید بدانم و آگاه باشم که چشم دیگری نیز در امتداد نگاه من می دود اما از این نمد کلاهی برای او ساخته نمی شود

پس باید هدفم را مقدس کنم و بر خدا توکل کنم تا توفیق را زودتر بیابم

یلداتون  خجسته   و روئایییییییییییییییییییییییییییییییییییییی باد /   احمد


 
داستانهای آموزنده و عبرت آموز - تقذیم به : شما خوبان
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٩  کلمات کلیدی: داستانهای مفید ، داستانهای غبرت اموز ، تقدیم به : شما خوبان

داستان کوتاه ولییییییی عبرت آموز :


پسر بچه ای بسیار زود عصبانی می شد. پدرش جعبه میخی به او داد و گفت:

هر بار عصبانی شدی،میخی بر دیوار بکوب.

روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید. چند هفته گذشت تا اینکه پسرک  به تدریج آموخت که چگونه عصبانیتش را کنترل نماید. کم کم از تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار  کم  شد و پسرک  فهمید که کنترل عصبانیتش  ساده تر از کوبیدن میخ به دیوار است.

ماجرا را با به پدر در میان گذاشت. پدرش گفت: از این به بعد هر روز که توانست عصبانیتش را کنترل کند، میخی را از دیوار بیرون بکشد.

روزها گذشت و بالاخره زمانی رسید که پسرک همهء میخها را از دیوار بیرون کشیده بود. پدر دست پسر را گرفت و کنار دیوار برد و گفت:

پسرم! کارت را بسیار خوب انجام دادی. اما به سوراخ های دیوار نگاه کن. این دیوار هرگز به حالت سابق خود بر نمی گردد. وقتی تو در هنگام عصبانیت حرفهایی میزنی، آن حرفها ،چنین اثری بر جای می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل دیگری فرو کنی و بیرون آوری. اما هزاران بار عذر خواهی تو فایده ای ندارد. آری جای زخم نشسته بر آن دل، همواره  باقی است. و بدان که زخم زبان به همان اندازهء زخم چاقو دردناک است.

بذروذ  و همیشه    شاد باشییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید


 
داستانهای آموزنده.... :
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٩  کلمات کلیدی: داستانهای عبرت اموز ، داستان های زیبا و اموزنده ، تقدیم به : شما خوبان ، داستان عصبانیت

داستان کوتاه ولییییییی عبرت آموز :


پسر بچه ای بسیار زود عصبانی می شد. پدرش جعبه میخی به او داد و گفت:

هر بار عصبانی شدی
،میخی بر دیوار بکوب.

روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید. چند هفته گذشت تا اینکه پسرک  به تدریج آموخت که چگونه عصبانیتش را کنترل نماید. کم کم از تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار  کم  شد و پسرک  فهمید که کنترل عصبانیتش  ساده تر از کوبیدن میخ به دیوار است.

ماجرا را با به پدر در میان گذاشت. پدرش گفت: از این به بعد هر روز که توانست عصبانیتش را کنترل کند، میخی را از دیوار بیرون بکشد.

روزها گذشت و بالاخره زمانی رسید که پسرک همهء میخها را از دیوار بیرون کشیده بود. پدر دست پسر را گرفت و کنار دیوار برد و گفت:

پسرم! کارت را بسیار خوب انجام دادی. اما به سوراخ های دیوار نگاه کن. این دیوار هرگز به حالت سابق خود بر نمی گردد. وقتی تو در هنگام عصبانیت حرفهایی میزنی، آن حرفها ،چنین اثری بر جای می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل دیگری فرو کنی و بیرون آوری. اما هزاران بار عذر خواهی تو فایده ای ندارد. آری جای زخم نشسته بر آن دل، همواره  باقی است. و بدان که زخم زبان به همان اندازهء زخم چاقو دردناک است.

بدرووووود   و همیشه    شاد باشیییید..../ احمد