دل طوفانـــــــــــــــــی :

تا کسی رخ ننماید نبرد دل ز کسی #### دلبر ما دل ما برد و بما رخ ننمود

راز خوشبختیییییییییییییییییییییی.... :
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱  کلمات کلیدی: راز های خوشبختییییی ، داستانهای مفید و پند آموز ، تقدیم به : شما خوبان ، داستان های زیبا و اموزنده

تاجـــــــــــری پسرش را برای آموختن 

«راز خوشبختی» نزد خردمندی فرستاد.

 پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود، آنجا زندگی می‌کرد.

 

به جای اینکه با یک مرد مقدس روبه‌رو شود، وارد تالاری شد که جنب‌و‌جوش بسیاری در آن به چشم می‌خورد. فروشندگان وارد و خارج می‌شدند، مردم در گوشه‌ای گفتگو می‌کردند، ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می‌نواخت و روی میزی انواع و اقسام خوراکی‌های لذیذ چیده شده بود. خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می‌داد، گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که «راز خوشبختی» را برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد: «اما از شما خواهشی دارم.» آن‌ گاه قاشق کوچکی به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت که: «در تمام مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشد و کاری کند که روغن آن نریزد.»
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین کردن پله‌ها...
در حالی که چشم از قاشق برنمی‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.
مرد خردمند از او پرسید: «آیا فرش‌های ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید؟ آیا باغی که استاد باغبان ۱۰ سال صرف آراستن آن کرده است، دیدید؟ آیا اسناد و مدارک ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده، دیدید؟»
جوان با شرمساری اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده، تنها فکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود، حفظ کند.
خردمند گفت: «خوب، پس برگرد و شگفتی‌های دنیای من را بشناس. آدم نمی‌تواند به کسی اعتماد کند، مگر اینکه خانه‌ای را که در آن سکونت دارد، بشناسد.»
مرد جوان این ‌بار به گردش در کاخ پرداخت، در حالی که همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت‌بخش دیوارها و سقف‌ها بود می‌نگریست. او باغ‌ها را دید و کوهستان‌های اطراف، ظرافت گل‌ها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب به کار رفته بود، تحسین کرد. وقتی به نزد خردمند بازگشت، همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد.
خردمند پرسید: «پس آن دو قطره روغنی را که به تو سپردم، کجاست؟»
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است.
آن وقت مرد خردمند به او گفت :

«راز خوشبختی این است که همه شگفتی‌های جهان را بنگری بدون اینکه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی.»

 


 
معضلات فرهنگی ، اجتماعیییی مــــــــــــــــــا :
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤  کلمات کلیدی: معضلات فرهنگی و اجتماعی جامعه ما ، مشکلات اجتماعی عصر نوین / عصر تمدن ، التزامات زندگی اجتماعی ، مقاله ای زیبا و تامل بر انگیز ، تقدیم به شما خوبان

بی فرهنگی هایی که برخی "زرنگی" می پندارند

 



معنای واژه های "زرنگی" و "آدم زرنگ" می تواند از تعابیر مختلفی برخوردار باشد.

 

 گاهی اوقات "زرنگی" به ذکاوت و استعداد در انجام موفقیت آمیز کارها اطلاق میگردد و گاهی نیز به توانایی های ذهنی و جسمی. متاسفانه در اندیشه برخی از مردم به اشتباه این دو واژه به معنای زیر پا گذاشتن حقوق دیگران، رعایت نکردن قانون و نادیده گرفتن آداب اجتماعی در نظر گرفته می شود. در ادامه به 11 عملی که بعضی افراد از آن تعبیر به "زرنگی" میکنند اشاره می کنیم:

1- عبور از چراغ قرمز :
رانندگانی که با دیدن چراغ زرد بجای کم کردن سرعت خود پایشان را روی پدال گاز فشار می دهند تا گرفتار چراغ قرمز نشوند، به این خاطر که چند ثانیه ای جلو بیفتند، تصور میکنند با عملی هوشمندانه اقدام به "زرنگی" میکنند که بر خلاف تصور این کار سبب افزایش احتمال تصادفات در معابر و تقاطع خیابانها میگردد و در اصل ریسک صدمات جانی و مالی را افزایش می دهند.

2- عبور از لاین مخالف :
ترافیک شهر طاقت فرسا و خسته کننده است ولی این دلیل نمی شود در خیابانی دو طرفه زمانیکه پشت انبوهی از اتومبیل ها گیر افتاده ایم و لاین مخالف خلوت است، از خط ممتد تجاوز کرده و با سرعت زیاد در لاین مربوط به مسیر مقابل از کنار بقیه عبور کنیم.

3- اشتباه در پس گرفتن باقی پول :
حتماً زیاد برخورد کرده اید زمانیکه اقدام به خرید کالایی میکنید، فروشنده به دلیل تراکم کاری در برگرداندن باقی پول شما اشتباه کرده و مبلغ بیشتری را باز میگرداند. شما متوجه میشوید، آیا اشتباه فروشنده را به او یادآوری می نمایید و وجه اضافه را به وی بر میگردانید؟ گاهی در بانکها نیز از این قبیل اشتباهات رخ میدهد و باید وجه دریافتی اضافه را برگرداند. مطمئناً مایل نیستید پول ناسالمی در زندگی شما وارد شود!

4- خیانت در روابط :
خیانت های جنسی و احساسی، برقراری رابطه هم زمان با چند نفر و عدم صداقت به هیچ عنوان "زرنگی" محسوب نشده و مصداق بارز بی شخصیتی و بی بندو باری محسوب میگردد.

5- کم کاری در محل کار :
برخی کارمندان کم کاری و انجام ندادن مسئولیت هایشان بطور کامل و در وقت مقرر را نوعی "زرنگی" می پندارند و سعی میکنند تا حد امکان از بار وظایفشان کم کنند. زمان غیر معقولی را به انجام کارهای شخصی، غیبت، و بیکاری میپردازند و در انتها احساس میکنند سر شرکت و مدیران خود کلاه گذاشته اند. معمولاً اینگونه افراد همیشه در همان رده شغلی خود باقی می مانند و هیچگونه پیشرفته در مقام و درآمدشان حاصل نمی شود.

6- زیر آب زنی در محل کار :
عمل زشت و ناپسند دیگری که ممکن است به "زرنگی" تعبیر شود، توطئه چینی علیه دیگر کارمندان است که باعث شود از کار اخراج شوند و یا وجهه شان تخریب گردد. حسادت و انگیزه های مادی ممکن است باعث شود فردی با القای مسائل نادرست در ذهن مدیر شرکت باعث بیکار شدن همکارش شود و بعد از آن احساس "زرنگی!" کند در صورتیکه این عمل بسیار زشت و بر خلاف همه موازین اخلاقی و اجتماعی می باشد.

7- استفاده غیر مجاز از خدمات بیمه ای دیگران :
گران بودن هزینه های درمانی و مخارج بیمارستانها دلیل بر این نیست که فردی برای دریافت خدمات درمانی از دفترچه فرد دیگری استفاده کند و آنرا "زرنگی" تصور کند چرا که این اقدام وی تاثیرات مخرب بسیاری در سازمانهای مربوطه بر جای میگذارد.

8- هجوم برای دریافت نذورات :
در ایامی که به مناسبتهای مذهبی نذورات و غذاهای نذری به عموم ارائه میشود متاسفانه برخی افراد که گاهی وضعیت مالی بسیار خوبی نیز دارند با اتومبیلهای خود در خیابانها به دنبال مراکز نذری هجوم آورده و تا حد امکان اقدام به دریافت و پر کردن اتومبیل خود از انواع غذاها میکنند و اجازه نمی دهند خانواده های نیازمند تر سهم بیشتری ببرند. در انتها هر کس بیشتر نذورات جمع کرده باشد در تصور خود "زرنگتر!" محسوب میشود.

9- تعویض البسه پس از استفاده :
موضوع دیگری که گاهی مشاهده میشود این است که فردی پس از خرید لباس از آن در مراسمی استفاده کرده و روز بعد به بهانه های مختلف اقدام به پس دادن جنس به فروشنده می نماید و در ذهن خود به خاطر این "زرنگی" احساس غرور و رضایت میکند.

10- پرخوری در میهمانی ها  :
شاید برخورد کرده باشید با اشخاصی که در میهمانی ها همانند میدان جنگ به فکر جمع آوری غنائم و استفاده هرچه بیشتر و بهینه تر از مواد غذایی و امکانات میزبان می باشند و به هنگام صرف غذا حداکثر تلاش خود را برای انباشتن انواع غذاها مینمایند. اینگونه افراد به نوعی حس "زرنگ" بودن درونشان موج می زند.

11- تقلب در امتحانات  :
افرادی که در امتحانات از انواع و اقسام روشهای کلاسیک و نوین تقلب در امتحان بهره می برند و به این ترتیب از پس سوالات دشوار در امتحان مربوطه بر می آیند باید بدانند که تقلب در حقیقت نوعی کلاه گذاشتن بر سر خودشان است و نه "زرنگی." دانشجویی که از طریق تقلب به مدرک دست یابد مطمئناً نخواهد توانست در باز کار موفق شود.....

                        ..... احـــــــــــــــمد

 


 
برای چشـــــــــــــمانــــــــت ..... :
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی: چشمان تو زیبایی دریاهاست ، دلنوشته ای برای تـــــــــــــو ، تقدیم به : بهترینم ، زمزمه های عاشقانه / زمزمه های بارانی

 

در مژه های زیبای چشمانت ؛رنگین کمانی از نور وجود دارد  ، مژه ی چشمانت آفتاب مهربانی است که قصد سفر رویایی دارد ...

چشمانت پنجره هایی است که روبه دریا باز می شوند ومرغان عشقی که در انتهای این پنجره ها به پرواز در آمدند تا در جزیره آرام چشمانت آشیانه عاشقی بسازند  ، پلک زیبای چشمانت آنقدر آرام است که درگرمای تیرماه درآسمان آنها برف می بارد .......

وکشتی هایی که بارشان مروارید است وصدف که تمام دنیای خاکی در زیبایی آنها غرق شده اند  ، و من همچون کودکی هستم که در ساحل دریا ی آبی چشمانت می دود واز هوای دم کرده ساحل نفس می کشد ودر آخر همانند گنجشکی خسته بسوی آشیانه ی چشمانت برمی گردم .....

درچشمانت من خواب دریا ها رامی بینم ،     ای کاش مرا زورقی بود که در دریای چشمانت آرام ؛آرام به صید مروارید می پرداختم .........

ارادتمند همه شما خوبان : احمــــــــد

 


 
عــــاشق آن لحظه طــــــوفانی ام :
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی: باهمه بی سرو سامانیم ، باز بدنبال پریشانیم ، غزل های زیبا و دلنشین / اشعار زیباو دل نشین ، تقدیم به : بهترینم

با همـــه بی ســــرو سامانــیم

باز بـــــه دنــبال پـــــریـــشانــیم

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویـــران شدنی آنی ام

آمــده ام بلکه نــــگاهم کنـــی

عاشـــق آن لحظه ی توفانیم

دل خوش گرمای کسی نیستم

آمــــده ام تا تـــو بســـــوزانیم

آمــــده ام باعطـــش سال ها

تا تو کمی عشــــق بنوشانیم

ماهـی بــرگشته زدریا شــــدم

تا تـــو بگـــیری وبمیــــرانی ام

خوب ترین حادثــه می دانم ات

خوب تـــرین حادثه می دانیم ؟

حرف بـــزن ابِر مرا باز کــــــــــن

دیر زمانیه بارانی ام                                                                  ها...به کجامی کشیم خوبِ من؟

ها...نکشانی به پشیمـــــانی ام!

با آرزوی سلامتی و سعادت برای شما عزیزان

 با تقدیم احترامات فائقه : احمد./


 
.... بر تــــــــــــــــــو سلامیییییییی :
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٩  کلمات کلیدی: غزل های زیبا و دلنشین ، دیر گاهی است ندادی به من خسته پیامی ، تقدیم به : بهترینمممممم : ، لیک هر دم بود از جانب من بر تو سلامی

دیرگاهی است ندادی به من خسته پیامی

لیک هر دم بود از جانب من بر تـــــو سلامی

لحظه ها در گذر و من که به دایم نگرانـــــــم

لیک از سوی تو ما را نه نگاهی نه کلامی !!!

گفت سعدی که نسوزد ز غم عشق دل خامی

ولی از قهر تـــــو سوزد دل هر پخته و خامی

در دل نازک من تلخــی این هجر بمـــــــــاند

تا نگیرم ز لب نازک شیرین تــــــــــــــو کامی

من در این دشت ندیدم چو تو صیاد زبر دست

خم ابروت کمان است و خم زلف تــــــو دامی

از همان لحظه که از چشم تــــــــو افتاد قناری

عهد کردم که نیارم به لب از غیر تـــــــــــو نامی  ......


 
داستان خشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم .... :
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢  کلمات کلیدی: داستانهای زیبا و اموزنده ، خشم / تنبیه / عصبانیت ، داستان مدرسه ، تقدیم به همراهان همیشگی و دوستان عزیزم
 به خودم مــــــــــــــــــــی گفتم  : 
 
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
 
 
دست کم میگیرند
 
درس ومشق خود را…
  
باید امروز یکی را بزنم،
 
 
اخـــــم کنـــــــــم
 
 و نخنـــــــــدم اصلا
 
 
تا بترسند از مـــــــــن
 
و حسابـــــــــــی ببرند… 
 
خط کشی آوردم،
 
درهوا چرخاندم...

 چشم ها در پی چوب،
 
 
هرطرف می غلطید
 
مشق ها را بگذارید جلو،
 
زود، معطل نکنید !
 
اولی کامل بود،
 دومی بدخط بو
بر سرش داد زدم...
 
سومی می لرزید...
 
خوب، گیر آوردم !!!
 
 
صیـــــــــــــــــــد در دام افتاد
  
و به چنگ آمد زود...
 
دفتر مشق حسن گم شده بود
 
این طرف،
 
 
آنطرف، نیمکتش را می گشت
 
تو کجایی بچه؟؟؟
 
بله آقا، اینجا
 
همچنان می لرزید...
 
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
 
" به خدا دفتر من گم شده آقا،
 
همه شاهد هستند"
 
 
” ما نوشتیم آقا ”
 
بازکن دستت را...
 
 
خط کشم بالا رفت،
 
 خواستم برکف دستش بزنم
 
او تقلا می کرد
 
چون نگاهش کردم
 
ناله سختی کرد...
 
گوشه ی صورت او قرمز شد
 
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
 
همچنان می گریید...
 
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
 
زیر یک میز،کنار دیوار،

دفتری پیدا کرد ……
  
گفت : آقا ایناهاش،

دفتر مشق حس
 
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
 غرق در شرم و خجالت گشتم
 
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
 
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیــــــــــــــدم
 
که حسن با پدرش،و یکی مرد دگر
 
سوی من می آیند...
 
خجل و دل نگران،

منتظر ماندم من
 
 تا که حرفی بزنند
 
شکوه ای یا گله ای،

یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم
 
 
پدرش بعدِ سلام،

گفت : لطفی بکنید،

و حسن را بسپارید به ما ”
 
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
 
گفت : این خنگ خدا
 
وقتی از مدرسه برمی گشته
 
به زمین افتاده

بچه ی سر به هوا،

یا که دعوا کرده
 
قصه ای ساخته است
 
 
زیر ابرو وکنارچشمش،

متورم شده است
 
درد سختی دارد،

می بریمش دکتر

با اجازه آقـــــــــــا …….


چشمم افتاد به چشم کودک...
 
غرق اندوه و تاثرگشتم
 
منِ شرمنده معلم بودم
 
لیک آن کودک خرد وکوچک
 
این چنین درس بزرگی می داد
 
بی کتاب ودفتر ….
 

من چه کوچک بودم
 
او چه اندازه بزرگ
 
به پدر نیز نگفت
 
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
 
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
 
من از آن روز معلـــــــــــــــــــم شده ام ….
 
او به من یاد بداد  درس زیبایی را...

که به هنگامه ی خشــــــــــــــــــــم :
 
 
نه به دل تصمیمی
 
 نه به لب دستوری
 
نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من

عصبانی باشم
 
با محبت شاید،

گرهی بگشایم
 

با خشونت هرگز...

          با خشونت هرگز...

                  
با خشونت هرگز...