دل طوفانـــــــــــــــــی :

تا کسی رخ ننماید نبرد دل ز کسی #### دلبر ما دل ما برد و بما رخ ننمود

آیینه عبرت - داستانی عبرت انگیز - تقدیم به شما همراهان خوبم :
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۱  کلمات کلیدی: داستان های زیبا و اموزنده ، داستان های کوتاه / و عبرت اموز ، لئوتولستوی و داستان پدر بزرگ ، داستانهای مفید و پند آموز
پدربزرگ پیر و نوه :

 

لئو تولستوی :

 

پدربزرگ خیلی پیر شده بود.پاهایش دیگر قدرت راه رفتن نداشت؛ چشمهایش دیگر جایی را نمی دید، گوشهایش نمی شنید،حتی دندانی هم برای غذا خوردن نداشت. پسر و عروسش تصمیم گرفتند دیگر او را سر میز ننشانند، بلکه کنار بخاری به او غذا بدهند.

 

روزی آنها غذای پیرمرد را در فنجانی ریختند و برایش بردند. پیرمرد فنجان را به طرف خودش کشید. اما از دستش افتاد و شکست. عروسش عصبانی شد و گفت از این به بعد غذای او را در تشت می ریزد و به او می دهد. پیرمرد آهی کشید اما چیزی نگفت.

 

یک روز پدر و مادر در خانه نشسته بودند که دیدند پسرشان روی زمین نشسته و کاری انجام می دهد. پدر پرسید:«میشا تو داری چیکار می کنی؟»
میشا گفت: «دارم تمرین می کنم می خوام وقتی شما ها پیر شدین تو این تشت بهتون غذا بدم»....
 خدایا : چنان کن سر انجام کار
  تو خشنود باشییی و ما رستگار.... / احمد