دل طوفانـــــــــــــــــی :

تا کسی رخ ننماید نبرد دل ز کسی #### دلبر ما دل ما برد و بما رخ ننمود

داستان خشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم .... :
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢  کلمات کلیدی: داستانهای زیبا و اموزنده ، خشم / تنبیه / عصبانیت ، داستان مدرسه ، تقدیم به همراهان همیشگی و دوستان عزیزم
 به خودم مــــــــــــــــــــی گفتم  : 
 
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
 
 
دست کم میگیرند
 
درس ومشق خود را…
  
باید امروز یکی را بزنم،
 
 
اخـــــم کنـــــــــم
 
 و نخنـــــــــدم اصلا
 
 
تا بترسند از مـــــــــن
 
و حسابـــــــــــی ببرند… 
 
خط کشی آوردم،
 
درهوا چرخاندم...

 چشم ها در پی چوب،
 
 
هرطرف می غلطید
 
مشق ها را بگذارید جلو،
 
زود، معطل نکنید !
 
اولی کامل بود،
 دومی بدخط بو
بر سرش داد زدم...
 
سومی می لرزید...
 
خوب، گیر آوردم !!!
 
 
صیـــــــــــــــــــد در دام افتاد
  
و به چنگ آمد زود...
 
دفتر مشق حسن گم شده بود
 
این طرف،
 
 
آنطرف، نیمکتش را می گشت
 
تو کجایی بچه؟؟؟
 
بله آقا، اینجا
 
همچنان می لرزید...
 
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
 
" به خدا دفتر من گم شده آقا،
 
همه شاهد هستند"
 
 
” ما نوشتیم آقا ”
 
بازکن دستت را...
 
 
خط کشم بالا رفت،
 
 خواستم برکف دستش بزنم
 
او تقلا می کرد
 
چون نگاهش کردم
 
ناله سختی کرد...
 
گوشه ی صورت او قرمز شد
 
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
 
همچنان می گریید...
 
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
 
زیر یک میز،کنار دیوار،

دفتری پیدا کرد ……
  
گفت : آقا ایناهاش،

دفتر مشق حس
 
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
 غرق در شرم و خجالت گشتم
 
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
 
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیــــــــــــــدم
 
که حسن با پدرش،و یکی مرد دگر
 
سوی من می آیند...
 
خجل و دل نگران،

منتظر ماندم من
 
 تا که حرفی بزنند
 
شکوه ای یا گله ای،

یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم
 
 
پدرش بعدِ سلام،

گفت : لطفی بکنید،

و حسن را بسپارید به ما ”
 
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
 
گفت : این خنگ خدا
 
وقتی از مدرسه برمی گشته
 
به زمین افتاده

بچه ی سر به هوا،

یا که دعوا کرده
 
قصه ای ساخته است
 
 
زیر ابرو وکنارچشمش،

متورم شده است
 
درد سختی دارد،

می بریمش دکتر

با اجازه آقـــــــــــا …….


چشمم افتاد به چشم کودک...
 
غرق اندوه و تاثرگشتم
 
منِ شرمنده معلم بودم
 
لیک آن کودک خرد وکوچک
 
این چنین درس بزرگی می داد
 
بی کتاب ودفتر ….
 

من چه کوچک بودم
 
او چه اندازه بزرگ
 
به پدر نیز نگفت
 
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
 
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
 
من از آن روز معلـــــــــــــــــــم شده ام ….
 
او به من یاد بداد  درس زیبایی را...

که به هنگامه ی خشــــــــــــــــــــم :
 
 
نه به دل تصمیمی
 
 نه به لب دستوری
 
نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من

عصبانی باشم
 
با محبت شاید،

گرهی بگشایم
 

با خشونت هرگز...

          با خشونت هرگز...

                  
با خشونت هرگز...