دل طوفانـــــــــــــــــی :

تا کسی رخ ننماید نبرد دل ز کسی #### دلبر ما دل ما برد و بما رخ ننمود

چـــگونـــــــــــه وارســتگِِِِِِِِِِِـــــــی حـــاصل مــــی شود...؟؟
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢  کلمات کلیدی: داستان گدا و صوفی/وابستگی به دنیا ، داستان های زیبا و اموزنده ، داستان های کوتاه / و عبرت اموز ، دنیا طلبی و وارستگی / تقدیم به شما خوبان

 

 داستان صوفی درویش در چادر مخملین و گـــــــدا :

روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل

میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است.

گدا وقتی این ها را دید فـــــــــریاد کشید:

این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریف های زیادی

از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه

تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم....

درویش خنده ای کرد و گفت :

من آماده ام تا تمامی این ها را ترک کنم و با تو همراه شوم

با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد.

او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پــــا کند.

بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت:

من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون

کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم

و آن را بیــــــــــــــــــــــــــــاورم.

صوفی خندید و گـفـــــــت:

دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو

رفته اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تـــــــــــــــو

هنوز تــــــــــــــــو را تعقیب مــــــــی کند ....


در دنیا بودن، وابستگی نیست. وابستگی، حضور دنیا در

ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید شود

وارستگی حاصل خــــــــــــواهد شد....

با ارزوی بهترین ها برای شما خوبان ..../ ....احــــمــد