داستان خشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم .... :

 به خودم مــــــــــــــــــــی گفتم  : 
 
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
 
 
دست کم میگیرند
 
درس ومشق خود را…
  
باید امروز یکی را بزنم،
 
 
اخـــــم کنـــــــــم
 
 و نخنـــــــــدم اصلا
 
 
تا بترسند از مـــــــــن
 
و حسابـــــــــــی ببرند… 
 
خط کشی آوردم،
 
درهوا چرخاندم...

 چشم ها در پی چوب،
 
 
هرطرف می غلطید
 
مشق ها را بگذارید جلو،
 
زود، معطل نکنید !
 
اولی کامل بود،
 دومی بدخط بو
بر سرش داد زدم...
 
سومی می لرزید...
 
خوب، گیر آوردم !!!
 
 
صیـــــــــــــــــــد در دام افتاد
  
و به چنگ آمد زود...
 
دفتر مشق حسن گم شده بود
 
این طرف،
 
 
آنطرف، نیمکتش را می گشت
 
تو کجایی بچه؟؟؟
 
بله آقا، اینجا
 
همچنان می لرزید...
 
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
 
" به خدا دفتر من گم شده آقا،
 
همه شاهد هستند"
 
 
” ما نوشتیم آقا ”
 
بازکن دستت را...
 
 
خط کشم بالا رفت،
 
 خواستم برکف دستش بزنم
 
او تقلا می کرد
 
چون نگاهش کردم
 
ناله سختی کرد...
 
گوشه ی صورت او قرمز شد
 
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
 
همچنان می گریید...
 
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
 
زیر یک میز،کنار دیوار،

دفتری پیدا کرد ……
  
گفت : آقا ایناهاش،

/ 15 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

سلام این وبلاگتون هم عالی.داستانتون هم با مزه بود[پلک][چشمک] by[خداحافظ] by

فاطمه

merc az in ke linkam kardi. manam shomaro link kardam.[پلک] by by[خداحافظ]

سحر

سلام این ادرس جدیدمه.لطفا لینکش کن.باتشکر.

هستي

خيليييييييييييييييييييييييييييييي عالي بود[چشمک]

تبسم

سلام دوست عزیز لینک شدید. ممنون که وبلاگ منو لایق دونستید و لینک کردید[گل]

فاطمه

خیلی خیلی قشنگ بود. میدونید فرق امتحان خدا با معلما چیه؟ امتحان خدارو میشه هرجا با هر رنگ با هر زبان جواب داد واسه امتحان خدا به اندازه ی عمرت وقت داری. میتونی با دیگران مشورت کنی. میتونی از هر کتابی که خواستی تقلب کنی اصلا خود خدا تقلبو فرستاده . اما ما آدما ....

خياي خيلي قشنگ بود مرسي

ankabut

خيلي خيلي قشنگ بود تشكر[گل]