غزلی عیدانه :

 دل

نشد یک لحظه از یادت جدا دل

زهی دل ، آفرین دل ، مرحبا دل !

زدستش یکدم آسایش ندارم

نمی دانم چه باید کرد با دل ؟

هزاران بار منعش کردم از عشق

مگر برگشت از راه خطا دل

بچشمانت مرا دل مبتلا کرد

فلاکت دل ، مصیبت دل ، بلا دل...

از این دل داد من بستان خدایا

ز دستش تا به کی گویم خدا دل

درون سینه آهی هم ندارم

فقیر و عاجز و بی دست و پا دل....

بشد خاک و ز کویت بر نخیزد

زهی ثابت قدم دل ، با وفا دل

ز عقل و دل دگر از من مپرسید

چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل ؟

تو.......ز دل نالی ..دل از تو

حیا کن یا تو ساکت باش یا دل............

/ 0 نظر / 36 بازدید