آیینه عبرت - داستانی عبرت انگیز - تقدیم به شما همراهان خوبم :

پدربزرگ پیر و نوه :

 

لئو تولستوی :

 

پدربزرگ خیلی پیر شده بود.پاهایش دیگر قدرت راه رفتن نداشت؛ چشمهایش دیگر جایی را نمی دید، گوشهایش نمی شنید،حتی دندانی هم برای غذا خوردن نداشت. پسر و عروسش تصمیم گرفتند دیگر او را سر میز ننشانند، بلکه کنار بخاری به او غذا بدهند.

 

روزی آنها غذای پیرمرد را در فنجانی ریختند و برایش بردند. پیرمرد فنجان را به طرف خودش کشید. اما از دستش افتاد و شکست. عروسش عصبانی شد و گفت از این به بعد غذای او را در تشت می ریزد و به او می دهد. پیرمرد آهی کشید اما چیزی نگفت.

 

یک روز پدر و مادر در خانه نشسته بودند که دیدند پسرشان روی زمین نشسته و کاری انجام می دهد. پدر پرسید:«میشا تو داری چیکار می کنی؟»
میشا گفت: «دارم تمرین می کنم می خوام وقتی شما ها پیر شدین تو این تشت بهتون غذا بدم»....
 خدایا : چنان کن سر انجام کار
  تو خشنود باشییی و ما رستگار.... / احمد
 
/ 18 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

سلام دوست عزيز، وبلاگ زيبايي دارين. اين داستان واقعا جالبي بود ولي من يه مادر خوب داشتم كه مدت8 سال فلج شده بود و هميشه كنار خودمون بود و با دستاي خودمون غذا دهنش ميذاشتيم تا روزي ما هم ناتوان شديم حداقل بچه هامون احترامونو نگه دارن. الان كه مادرم رفته به رحمت خدا بازم بيادش دوست دارم به همه كمك كنم. خيلي خوشحالم از اين مطلب زيباتون كه باعث شد بازم يادم بمونه خوبي كن و در دجله انداز كه ايزد در بيابانت دهد باز. [گل][گل]

مريم س

باز باران بارید خیس شد خاطره ها / مرحبا بر دل ابری هوا / هر کجا هستی باش آسمانت آبی / و تمام دلت از غصه ی دنیا خالی . [گل][گل][گل]

غزال

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام خیلی غم انگیزبود به یاد وقتی بیرمیشم افتادمممممممم

مهرنوش

سلام آقا خسته نباشی ممنونم که به وبلاگم سر میزنی[گل]

مهرنوش

میشود بی صبری ها را صبر داد...

مهرنوش

اگر برجای من غیری گزیند دوست حاکم اوست حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم[گل]

خیلی خوب بود[دلشکسته]